«دلم نمی‌خواهد هیچ کاری انجام بدهم. دیگر مثل گذشته از این چیزها لذت نمی‌برم. همه‌چیز بی‌مزه و بی‌تفاوت به نظر می‌رسد.»

اگر این جمله‌ها برایتان آشناست، شاید حتی کمی خیالتان راحت شده باشد که بالاخره کسی این احساس را با کلمات بیان کرده است. پس ادامه بدهید. چون چیزی که از سر می‌گذرانید، تجربه‌ای شناخته‌شده است و مهم‌تر از آن، راه‌هایی برای بهتر شدن وجود دارد.

گاهی توانایی مغز برای احساس کردن لذت، انگار آرام می‌شود. نه به این دلیل که شما ناسپاس شده‌اید. نه به این دلیل که آدم کسل‌کننده‌ای شده‌اید. و نه به این معنی که دیگر هیچ چیز برایتان مهم نیست.

استرس طولانی‌مدت، فرسودگی روانی، افسردگی، سوگ، اضطراب یا حتی فشارهای مداوم زندگی می‌توانند این سیستم را تحت تأثیر قرار دهند. در روان‌شناسی، کاهش یا از دست دادن توانایی تجربه لذت را اغلب با اصطلاح آنهدونیا (Anhedonia) توصیف می‌کنند. البته داشتن این احساس به‌تنهایی به معنی ابتلا به افسردگی یا یک اختلال خاص نیست؛ اما می‌تواند نشانه‌ای باشد که ارزش توجه کردن دارد.

این‌طور به آن فکر کنید: شما هنوز همان آدمی هستید که قبلاً عاشق یک آهنگ خاص بود. همان آدمی که از سفر رفتن، دیدن دوستان، خوردن غذای مورد علاقه‌اش یا حتی یک عصر آرام در خانه لذت می‌برد.

فقط الان انگار از پشت یک بلندگوی تقریباً خاموش به آن آهنگ گوش می‌دهید.

موسیقی هنوز وجود دارد. شما تغییر نکرده‌اید. فقط صدای آن مثل گذشته به شما نمی‌رسد.

و یک نکته وجود دارد که این احساس را پیچیده‌تر می‌کند: در واقع، ممکن است دو نوع متفاوت از لذت همزمان تحت تأثیر قرار گرفته باشند.

یکی توانایی مشتاقانه منتظر چیزی بودن است. اینکه برای آخر هفته هیجان داشته باشید، برای یک سفر برنامه بریزید یا حتی منتظر شام مورد علاقه‌تان باشید. وقتی این بخش خاموش می‌شود، هیچ چیز چندان جذاب به نظر نمی‌رسد و انگیزه شروع کردن هم از بین می‌رود.

بخش دیگر، توانایی لذت بردن در همان لحظه است. یعنی وقتی کاری را انجام می‌دهید، واقعاً از انجام دادنش احساس خوبی داشته باشید. وقتی این قسمت کم‌رنگ می‌شود، حتی چیزهایی که خودتان را مجبور کرده‌اید امتحان کنید، ممکن است توخالی، بی‌معنی یا صرفاً «خب… بد نبود» به نظر برسند.

پس ضربه دوگانه است.

نه برای انجام دادن کارها هیجان دارید، نه وقتی آنها را انجام می‌دهید، احساس خوبی پیدا می‌کنید.

طبیعی است که چنین وضعیتی خسته‌کننده باشد. طبیعی است که بعد از مدتی از خودتان بپرسید: «نکند یک مشکلی برای همیشه در من به وجود آمده باشد؟»

اما لزوماً این‌طور نیست.

جرقه از بین نرفته است. فقط ممکن است فعلاً نتوانید آن را احساس کنید.

این کارها می‌توانند کمک کنند.

به هر حال آن کار را انجام بده

این توصیه شاید کمی آزاردهنده به نظر برسد، اما کمی با آن بمانید.

حقیقت این است که منتظر ماندن تا دوباره احساس بهتری پیدا کنید و بعد سراغ کارهایی بروید که قبلاً دوست داشتید، خیلی وقت‌ها جواب نمی‌دهد.

گاهی باید از درِ پشتی وارد شوید.

اول کار را انجام بدهید و اجازه بدهید احساس خوب، شاید خیلی آهسته، بعد از آن برسد.

از کوچک‌ترین چیزها شروع کنید.

دو دقیقه پیاده‌روی کنید. همان آهنگی را که قبلاً دوست داشتید گوش بدهید. یک فنجان نوشیدنی گرم برای خودتان درست کنید. پنجره را باز کنید و چند دقیقه بیرون را نگاه کنید.

لازم نیست این کارها در ابتدا معنی خاصی داشته باشند.

حتی لازم نیست لذت‌بخش باشند.

فقط باید اتفاق بیفتند.

ممکن است دفعه اول هیچ احساسی ایجاد نکنند. دفعه دوم هم شاید همین‌طور باشد. اما گاهی با تکرار فعالیت‌های ساده و قابل‌تحمل، مغز دوباره فرصت پیدا می‌کند ارتباط میان «انجام دادن» و «احساس کردن» را تقویت کند.

قطره‌قطره، چیزی را که کم شده، دوباره پر می‌کنید.

یک نکته مهم: این توصیه درباره بهره‌وری و انجام دادن فهرست کارها نیست.

قرار نیست از این روش استفاده کنید تا خودتان را مجبور کنید بیشتر کار کنید، بیشتر درس بخوانید یا تمام وظایف عقب‌افتاده‌تان را یک‌جا انجام دهید.

هدف فقط این است که دوباره کمی ارتباط با معنا، علاقه و لذت برقرار کنید؛ یا حتی اگر فعلاً لذتی وجود ندارد، دست‌کم خاطره‌ای از اینکه «قبلاً از چه چیزهایی لذت می‌بردم» را زنده نگه دارید.

اگر آن‌قدر در این مه ذهنی مانده‌اید که دیگر حتی نمی‌دانید چه چیزهایی را دوست دارید، کمی بیشتر به گذشته برگردید.

در کودکی از چه چیزهایی لذت می‌بردید؟

این سؤال مسخره‌ای نیست.

دوچرخه‌سواری، نقاشی کشیدن، پختن یک کیک ساده، بازی کردن، موسیقی، ساختن چیزی با دست یا حتی بیرون رفتن و بی‌هدف قدم زدن.

همه این علاقه‌ها تاریخ انقضا ندارند.

گاهی فقط زیر لایه‌های مسئولیت، فشار، خستگی و عادت‌های روزمره دفن شده‌اند.

از چیزهای کوچک لذت ببر

تمرین «مزه‌مزه کردن» یا Savoring یعنی قبل از اینکه ذهنتان یک لحظه خوب را بی‌اهمیت اعلام کند، کمی بیشتر به آن فرصت بدهید.

وقتی صبح قهوه یا چای درست می‌کنید، یک لحظه واقعاً بوی آن را حس کنید.

وقتی یک آهنگ دقیقاً همان حسی را ایجاد می‌کند که دوست دارید، اجازه بدهید متوجه آن شوید.

وقتی نور آفتاب برای چند دقیقه روی صورتتان می‌افتد، لازم نیست فوراً به سراغ گوشی یا فکر بعدی بروید.

فقط چند ثانیه همان‌جا بمانید.

این مثبت‌اندیشی افراطی یا تلاش برای قانع کردن خودتان به اینکه «همه‌چیز عالی است» نیست.

اتفاقاً برعکس.

شما قرار نیست احساسات منفی خودتان را انکار کنید. فقط نمی‌خواهید ذهنتان قبل از اینکه یک لحظه خوب حتی فرصت ثبت شدن پیدا کند، آن را کنار بزند و بگوید: «خب که چی؟»

گاهی مشکل این نیست که هیچ اتفاق خوبی در زندگی وجود ندارد.

مشکل این است که ذهن خسته دیگر برای دیدن و نگه داشتن آنها مکث نمی‌کند.

در پایان هر روز، سه چیز کوچک را که «بد نبودند» یادداشت کنید.

لازم نیست اتفاق فوق‌العاده‌ای باشد.

یک غذای خوب. یک پیام از یک دوست. هوای مناسب. یک آهنگ. خواب راحت‌تر از شب قبل. خنده کوتاهی که وسط یک مکالمه داشتید.

سه چیز کوچک.

به همین سادگی.

این تمرین قرار نیست یک‌شبه حالتان را تغییر دهد. اما به مرور می‌تواند توجه شما را دوباره به لحظه‌های کوچک و قابل‌توجه زندگی برگرداند؛ به جای اینکه تمام روز فقط روی چیزهایی متمرکز باشید که اشتباه پیش رفته‌اند یا چیزهایی که دیگر مثل گذشته لذت‌بخش نیستند.

و اگر مدتی است در این وضعیت هستید، احتمالاً بخشی از وجودتان منتظر است یک نفر خیلی ساده و بدون پیچیده کردن موضوع، این را به شما بگوید.

پس بگذارید من بگویم:

شما تنبل نیستید. خراب نشده‌اید. و لزوماً برای همیشه توانایی لذت بردن از زندگی را از دست نداده‌اید.

این تجربه برای افراد زیادی اتفاق می‌افتد؛ مخصوصاً برای کسانی که مدت زیادی بار سنگینی را بدون حمایت کافی به دوش کشیده‌اند.

گاهی مغز بعد از مدت طولانی استرس، فشار یا غم، دیگر مثل گذشته به محرک‌های لذت‌بخش پاسخ نمی‌دهد. این به معنی از بین رفتن شخصیت، علاقه‌ها یا آینده شما نیست.

اما اگر این بی‌لذتی برای هفته‌ها ادامه پیدا کرده، شدیدتر شده، روی کار، روابط، خواب یا زندگی روزمره شما تأثیر گذاشته، یا همراه با احساس ناامیدی و بی‌ارزشی است، بهتر است آن را نادیده نگیرید و با یک روان‌شناس یا روان‌پزشک صحبت کنید. کمک گرفتن به معنی «ضعیف بودن» نیست؛ گاهی فقط یعنی مدت زیادی است که تنهایی با چیزی سنگین دست‌وپنجه نرم کرده‌اید.

و اگر احساس می‌کنید ممکن است به خودتان آسیب بزنید یا زندگی دیگر برایتان قابل‌تحمل نیست، منتظر بهتر شدن خودبه‌خودی نمانید و همین حالا از یک فرد قابل‌اعتماد یا خدمات اورژانسی محل زندگی‌تان کمک بگیرید.

جرقه از بین نرفته است.

فقط ممکن است زیر چیزی سنگین دفن شده باشد.

و لازم نیست برای پیدا کردنش، همه این مسیر را به تنهایی طی کنید.