در حماسه ایلیاد، هکتور، قهرمان افسانهای تروا، در نهایت مرگ را بر ننگ ترجیح میدهد. در نبرد پایانی با آشیل، که میداند به مرگش ختم خواهد شد، لحظهای به تسلیم فکر میکند؛ اما بیم از اینکه همشهریانش او را بزدل بنامند، باعث میشود تا با افتخار بجنگد و جان خود را از دست بدهد. حتی پس از مرگ نیز آشیل او را تهدید به بیحرمتی میکند تا با رها کردن پیکرش، شرم دیگری بر او بیفزاید.
این داستان نشان میدهد که شرم تا چه اندازه در فرهنگ و تصمیمگیری انسانها در طول تاریخ نقش داشته است. از تراشیدن موی سر مجرمان در بابل باستان و داغگذاری در چین و اروپا، تا برچسب زدن به گناهکاران در مستعمرات آمریکا، شرم بهعنوان ابزاری برای تنبیه و کنترل اجتماعی استفاده میشد.
اما در قرن بیستم، بهویژه در آمریکا، اهمیت شرم در زندگی روزمره کاهش یافت و جامعه نسبت به بسیاری از رفتارهایی که روزی ننگ محسوب میشد، پذیرش بیشتری پیدا کرد. با این حال، شرم از بین نرفته، بلکه شکل آن تغییر کرده است. امروز در برخی موقعیتها بیش از هر زمان دیگری به شرمزنی مشغولیم و در برخی دیگر، در جهانی بهطور خطرناکی بیشرم زندگی میکنیم.
نمونهای از شرمزنی مدرن: «زوج کنسرت کلدپلی»
ماجرای «زوج کلدپلی» یکی از تازهترین نمونههای شرمزنی اینترنتی است. مدیرعامل و مدیر منابع انسانی شرکت Astronomer، که هر دو همسر داشتند، در کنسرت گروه کلدپلی در حال رقص صمیمانه بر روی پرده بزرگ نمایش داده شدند. واکنش معذب آنها، کنایه خواننده گروه، فیلمبرداری یک تماشاگر و انتشار آن در اینترنت، و سپس تکثیر این ویدئو توسط الگوریتمها، همه دستبهدست هم داد تا این زوج به سوژهای جهانی برای تمسخر و نفرتپراکنی تبدیل شوند.
این ماجرا ترکیبی از عناصری بود که مردم در فضای مجازی «دوست دارند از آن متنفر باشند»: خیانت، مدیران ارشد، کارکنان منابع انسانی، ثروتمندان خوشپوش و حتی خود گروه کلدپلی!
در روزهای بعد، ویدئو به شکل گسترده دستبهدست شد، رسانهها برای جذب بازدید بیشتر آن را پوشش دادند، و حتی تیمهای ورزشی نسخههای تقلیدی از این صحنه را اجرا کردند. هرچند خیانت عملی غیراخلاقی است، اما شدت شرمزنی بهمراتب بیش از «جرم» آنها بود. زندگی شخصی آنها برای همیشه تغییر کرد و حتی فردی که اشتباهاً بهعنوان یکی از دو نفر شناسایی شده بود نیز آسیب دید. جالب آنکه شرکت محل کار این دو، به واسطه این ماجرا شهرت بیشتری یافت.
سوی دیگر ماجرا: قدرت بیشرمی
در مقابل، چهرههایی مانند دونالد ترامپ نشان دادهاند که بیشرمی میتواند به یک «ابرقدرت» تبدیل شود. ترامپ در طول فعالیت سیاسیاش بارها حرفها و کارهایی انجام داده که هر سیاستمدار دیگری را دچار بدنامی میکرد، اما او با بیتفاوتی نسبت به انتقادات، همچنان در مرکز توجه ماند.
از زندگی شخصی پرحاشیه و رسواییهای اخلاقی تا طرح تئوریهای توطئه و بیان ادعاهای آشکارا نادرست، ترامپ هیچگاه عذرخواهی نکرد و با ایجاد جنجالهای تازه، افکار عمومی را از مسائل جدیتر منحرف کرد. این مدل رفتار، فضای سیاسی و حتی فرهنگ عمومی را تغییر داد و الهامبخش سیاستمداران و کاربران بیپروا در اینترنت شد.
شکسته شدن کارکرد سنتی شرم
شرم بخشی جداییناپذیر از روانشناسی جمعی بشر است، اما امروزه کارکرد گذشته خود را از دست داده است. در جامعهای متنوع و تا حد زیادی پسامذهبی، اجماع کمتری بر سر هنجارهای مشترک وجود دارد. بسیاری از انگهای قدیمی بهحق از بین رفتهاند، اما همزمان، فروپاشی ساختارهای اجتماعی محلی و ظهور اینترنت، مفهوم شرم را دگرگون کرده است.
در اقتصاد توجه، آنچه اهمیت دارد نه صحت و مفید بودن محتوا، بلکه توانایی آن در جلب چند ثانیه توجه ماست. در قرون گذشته، شرم عمومی محدود به یک روستا یا محله بود، اما امروز میتواند میلیونها نفر را درگیر کند.
ما در فضای مجازی رفتارهایی میکنیم که در زندگی واقعی هرگز انجام نمیدهیم. الگوریتمها و سازوکارهای شبکههای اجتماعی به نفع جنجال و خشم عمل میکنند، نه خرد و دقت. نتیجه آن است که گاهی زندگی افراد بهخاطر لغزشهای کوچک نابود میشود، در حالی که افراد بیاخلاق و فرصتطلب از همان فضا برای پیشبرد اهداف خود بدون هیچ ترسی از شرم عمومی استفاده میکنند.
جمعبندی
در دنیای امروز، شرم نه تنها از بین نرفته، بلکه بهگونهای متناقض همزمان هم تشدید و هم تضعیف شده است. اینترنت توانسته است برخی را به ناحق در معرض نابودی اجتماعی قرار دهد و به برخی دیگر امکان داده تا بدون هیچ محدودیتی، از بیشرمی بهعنوان ابزاری برای بقا و قدرت استفاده کنند.
شاید بزرگترین چالش ما این باشد که تعادلی تازه میان مسئولیتپذیری، حقیقتگویی و حفظ کرامت انسانی بیابیم — تعادلی که نه به ویرانی بیرحمانه بینجامد و نه به مصونیت کامل افراد از پاسخگویی.


